تبليغاتX
الناز:عشق دلیل زندگیست
پنجشنبه یکم مرداد 1388
تموم شد
سلام دوستان عزیز...

چند ماهی بود آپ نکرده بودیم. دلیل داشت. البته قرار نیست دیگه آپ هم بشه این وبلاگ.

تیمِ ما از هم پاشید...

اول بگم که بابکِ عزیز دیگه در بین ما نیست و به دیارِ باقی شتافته.. روحش شاد

المیرا(الناز) به علت کلاس های دانشگاه (دانشگاه تهران) دیگه وقتِ این کارارو نداره..

بیتا خانم هم که از اوّل تعطیل بود( ببخشید بیتا جون).. پوسِ سرمُ می کنه دستش به من برسه....

موندم خودم که منم دیگه دلُ دماغِ کار کردن ندارم...

اگه می خواستید منو گم نکنید :

www.parseye360.ning.com/salimcbraid

تموم شد حرفام دیگه.. خداحافظ همتون.

یه چیزی رو اصلاح کنم..

شوخی کردم، بیتا همچین دختره بدی هم نیستا( چون وقتِ شوهرشِ درست نیست زیرابشُ بزنم... امّا خدایی کدوم احمقی اینا میگیره) میشه تحملش کرد، البته به سختی

نوشته شده توسط محمد در 3:55 | | لینک به این مطلب
جمعه دوم اسفند 1387
دین الهی

عجب دين پر از کينی عجب آيين مسکينی
عجب شرمی، عجب ننگی عجب آيين هفت رنگی
عجب شمشير برانی عجب اللهِ نادانی
عجب دينی، عجب شرعی عجب ظلمی، عجب قهری
عجب بر من، عجب بر تو عجب بر کوری هر دو
عجب بر عقل کور ما که خود کرديم، به خود اينها
عجب بر ما، عجب بر ما که گشتيم بنده الله
عجب ظلمی، عجب زوری عجب از اينهمه کوری
عجب گندی، عجب گندی عجب آيين ارجمندی
عجب الله زورمندی عجب ديو تنومندی
عجب معراج والايی عجب کذبی، عجب راهی

محمد، ای رسول الله تو ای، الله تازيها
شنيدم من کلامت را بخواندم من کتابت را
بديدم من نشانت را بگير اکنون جوابت را:
عجب دينی تو آوردی عجب لطفی به ما کردی
عجب ظلمی بپا کردی و ايران را فدا کردی
چرا آزادگی ننگ است؟ مگر الله تو منگ است؟
چرا دين خدا، جنگ است؟ چرا پاسخ به عشق، سنگ است؟
چرا با ما تو ميجنگی ؟ بس است ظلمت، بس است ننگی
تحمل از برای چه؟ تأمل از برای چه؟
شکن ای هموطن، اکنون سکوت را شکن افسونگرِ بی تار و پود را
چو اکنون روز ميعاد است جواب ظلم، فرياد است:
بنام تو الله عزّ وجل چه ديوانگيها، تو داری به سر؟
بجز، سنگ و سنگسار و شلاق و زور بجز مِحنت و غفلت و درد و جور
بجز جن
نوشته شده توسط محمد در 4:0 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
چرا ولنتاین؟؟؟

چرا ولنتاین؟؟؟

سلام.
این روزها به وفور حرف از رویدادی به نام
ولنتاین به گوش می رسه! جشنی که شاید 10 سال پیش خیلی ها نمی دونستن چیه، و الان "به حول و قوه ی الهی" چنان همه گیر شده که فکر کنم چند وقت دیگه بشه جشن ملی! با وجود اینکه آداب این جشن زیباست و حرف این آیین ستودنی هستش اما من به شخصه از برگزار کردن این جشن بیزارم چونکه به نظرم اصلا منطقی نیست نوادگان قومی که هر ماه جشنی به عظمت نوروز برگزار می کردند حالا برای هدیه دادن و ابراز عشق کردن به معشوقشون، رو بیارن به یک جشن اجنبی! این هم از اون اتفاقاتی هستش که فقط از همین دوران برمیاد!
دو تا فکر به ذهن من خطور کرد: اول اینکه به این فکر افتادم که وقتی ما ایرانی ها خودمون جشنی به نام
سپندارمذگان داریم که هم از نظر زمانی و هم از نظر محتوا به ولنتاین نزدیکه چرا نباید جشن خودمون رو زنده کنیم!؟ رسانه ی ملی مون که نمیاد چنین حرفی بزنه چون هم صحبت از ولنتاین کفره هم سپندارمذگان! تلویزیونهای فارسی خارج از ایران هم که منافعشون کاملا در ترویج ولنتاین هستش، پس چه کسی بجز خودمون می تونه این کارو بکنه!؟ و فکر دوم این بود که تصمیم گرفتم این قضیه رو به نظر سنجی سروران 360ی خودم بذارم و ببینم شما نظرتون چیه؟
من یه سری مطلب در مورد سپندارمذگان جمع آوری کردم که از شما دوستان عزیزم می خوام بعد از خوندن اونها حتما نظر خودتون رو درباره ی این موضوع بنویسید و به یکی از گزینه ها رای بدید، تا به اتفاق هم بتونیم یه تبادل نظر اینترنتی انجام بدیم. (از اونجایی که 360 یه کم مشکل داره قبل از پست کردن کامنتتون یه کپی ازش بگیرید که اگر ارسال نشد دوباره زحمت تایپ کردن به دوشتون نیفته)
.
.
.
.
.
سپندارمذگان

جشن سپندارمذگان یکی از جشن‌های ایرانی است که امروز ایرانیان آنرا در روز سپندارمذ (پنجمین روز) از ماه سپندارمذ (اسفند) برگزار می‌کنند. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده‌است که ایرانیان باستان این روز را روز بزرگداشت زن و زمین می‌دانستند.
.
.
تاریخچه
در گاه‌شماری‌های مختلف ایرانی، علاوه بر این که ماه‌ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. به‌عنوان مثال روز اول هر ماه «روز اورمزد»، روز دوم هر ماه، روز بهمن (سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم هر ماه، اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم هر ماه، شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم هر ماه، «سپندارمذ» بوده‌است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد مهر مادری و باروری می‌پنداشتند.
در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌شده‌است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌شد، جشنی ترتیب می‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه، «مهر» نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌گرفت و می‌بینیم که چگونه هر جشنی با معنی و مفهوم عمیق خود برای مردم شادی می‌آفرید.
روز آبان در ماه آبان جشن «آبانگان» است یعنی جشن ستایش آب و روز آذر در ماه آذر جشن «آذرگان» است یعنی جشن ستایش آتش و همین طور روز پنجم ماه دوازدهم (اسفند)، «سپندارمذ» یا «اسفندار مذ» نام داشت که جشنی با همین عنوان می‌گرفتند. «سپندارمذگان» روز زن و زمین است.
روز پنجم اسفند در همه گاه‌شماری‌های ایرانی به عنوان روز جشن اسپندار مذگان شناخته می‌شود.
در این روز مردان به همسران خودهدیه می‌دادند. مردان زنان خانواده را بر تخت شاهی می‌نشاندند و از آنها اطاعت می‌کردند و به آنان هدیه می‌دادند. این یک یادآوری برای مردان بود تا مادران و همسران خود را گرامی بدارند و چون یاد این جشن تا مدت‌ها ادامه داشت و بسیار باشکوه برگزار می‌شد همواره این آزرم و احترام به زن برای مردان گوشزد می‌گردید




 

اختلاف در زمان برگزاری
هم اکنون در برخی جاها، به جای روز سپندارمذ (پنجم) از ماه سپندارمذ (اسفند)، روز بیست و نهم بهمن را روز جشن سپندارمذگان می‌دانند. در باره پرسش بخاطر وجود دوگانگی‌ها باید گفت که جشن‌ها و فاصله‌های میان آنها در نوشته‌های کهن ایرانی دارای تعریف و اندازه‌های مشخصی است که به مانند دانه‌های یک زنجیر در پیوستگی کامل با یکدیگر هستند. تغییر جای یکی از آنها، موجب گسست همه این رشته خواهد شد.

چنانکه در منابع ایرانی آمده‌است، جشن سده پس از ۴۰ روز از شب یلدا یا چله، و پس از ۱۰۰ روز از اول آبان قرار دارد. همچنین جشن سده، پیش از ۲۵ روز از جشن اسفندگان است.

این اندازه‌ها و فاصله‌های تعریف شده در نوشته‌ها و ریشه نامه‌های کهن ایرانی، تنها با گاهشماری ایرانی با ماه‌های سی و یک روزه (مبدأ هجری خورشیدی کنونی) که بزرگترین دستاورد دانش گاهشماری در جهان است، همسان است؛ ولی با کتابچه‌ای نوساخته که در چند سال گذشته در ایران با نام سالنمای دینی زرتشتیان چاپ می‌شود، هماهنگی ندارد. چرا که در این کتابچه، فاصله ۱۰۰ روزه از اول آبان تا جشن سده به ۱۰۶ روز، فاصله ۴۰ روزه شب چله (یلدا) تا جشن سده به ۴۶ روز، و فاصله ۲۵ روزه جشن سده تا سپندارمذگان (اسفندگان) به ۱۹ روز رسیده‌است. این فاصله‌ها با هیچکدام از اسناد و منابع و تاریخ‌نامه‌های ایرانی هماهنگی ندارد.

آئین‌ها و دیگر نام‌ها
این جشن را با نام‌های جشن برزیگران هم نامیده‌اند. در روز اسفندگان چند جشن با مناسکی به‌خصوص برگزار می‌شده‌است. نخستین جشن مردگیران یا جشن مژدگیران بود که اختصاص به زنان داشت. در این روز مردان زنان را هدیه‌ای خریدندی و از ایشان قدردانی کردندی. امروزه نیز بیشترین جنبهٔ مورد تأکید در اسفندگان قدردانی از زنان است. در زمان گذشته [چنان که ابوریحان روایت کرده‌است] عوام کارهای دیگری هم انجام می‌دادند چون آئین‌های جادوی برای دورکردن خرفستران اما ابوریحان این آئین‌ها را تازه و نااصیل خوانده‌است
نوشته شده توسط الناز در 2:50 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387
عجایب هفتگانه

عجایب هفتگانه واقعی

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند.

دانش آموزان شروع کردند به نوشتن.

معلم نوشته هارو جمع آوری کرد. با آنکه همه جوابها یکی نبودند، اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند: اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، کلیسای سن پیتر، دیوار بزرگ چین و ...

در میان نوشته ها کاغذ سفیدی به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال کیست؟

یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد.

معلم پرسید: دخترم تو چرا چیزی ننوشتی؟

دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمیتوانم تصمیم بگیرم کدام را بنویسم.

معلم گفت:(( بسیار خوب، هرچه در ذهنت هست به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم.))

در این میان دخترک مکثی کرد و گفت:(( به نظره من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از: لمس کردن، چشیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن..))

پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی فرو رفت. آری عجایب واقعی همین نعمت هایی هستند که ما آن ها را ساده و معمولی می انگاریم و به سادگی از کنارشان عبور می کنیم..!

 

نوشته شده توسط محمد در 2:9 | | لینک به این مطلب
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
عشق كور است؟

عشق كور است؟!:D

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود ، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند خسته تر و كسل تر از هميشه . ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بيا ييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك .همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم و ازآنجايي كه کسی نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن ..يك ..دو ..سه همه رفتند تا جايي پنهان شوند .لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد ، خيانت داخل انبو هي از زباله پنهان شد ، اصالت در ميان ابرها مخفي شد
هوس به مركز زمين رفت دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتادو نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود وپنج ... نودوشش .هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد وداخل يك بوته گل رز پنهان شد
ديوانگي فرياد زد دارم ميام . واولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي ،تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و بعد لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود ، دروغ ته درياچه ، هوس در مركز زمين ،يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني واو پشت بوته گل رز است
ديوانگي شاخه چنگك مانندي چيد وبا شدت وهيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد ودوباره ودوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد درحالی که با دستهايش صورتش را پوشانده بود واز ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شا خه به چشمان عشق فرو رفته بودند واو نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود ديوانگي گفت من چه كردم ؟ من چه كردم ؟چگونه مي توانم تو را درمان كنم ؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني راهنماي من شو و
اينگونست كه از آنروز به بعد عشق كوراست و ديوانگي همواره همراه اوست
نوشته شده توسط الناز در 7:38 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نهم بهمن 1387
آهنگ زیبای من تاجی ام

تقدیم به تمام استقلالیها

دانلود آهنگ و متن آن در ادامه مطلب(برو حالشو ببر)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد در 4:4 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نهم بهمن 1387
دختر نابینا!!!

2khtare nabina

یکی بود یکی نبود . تو این دنیای نامرد یه دخترنابینا بود که یک دوست

پسر داشت . دختر قصه‌ی ما دوست پسرش رو خیلی دوست میداشت

وهمیشه بهش می‌گفت : اگر من دوتا چشم داشتم برای همیشه با تو

میموندم . یک روز یکی پیدا شد و دوتا چشم های خودشو به

دخترقصه‌ی ما داد . دختر وقتی تونست دوست پسرش رو ببینه

فهمید دوست پسرش هم نابیناست . به خاطر همین به او گفت:

دیگه نمیخومت، از پیش من برو .

پسر وقتی داشت می‌رفت لبخند تلخی زد و گفت :

مواظب چشم های من باش.

نوشته شده توسط الناز در 2:50 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هشتم بهمن 1387
غيرت !!!

غيرت-ع.(بفتح غين و را) رشك بردن ,حميت ,ناموس پرستي,رشك

اين هم از فرهنگ فارسي عميد,اي كاش بيشتر توضيح ميداد

عينكم رو بر ميدارم و به سراغ روزنامه هاي امروز ميرم,اعتماد رو ورق ميزنم چشمم ميخوره به صفحه حوادث ,حوادث مربوط به غيرت نظرم رو جلب ميكنه:-- كشته شدن زني بدست شوهرش --ضرب و شتم دختري توسط پدرش --فرار دختر 14ساله...اا

روزنامه رو ميگذارم رو ميز و ميرم تو اتاقم تا لباس بپوشم, از خونه بيرون ميزنم و به آدم ها خوب نگاه ميكنم, چشمم به يك دختر و پسر جوون مي افته كه دارن به سمتم ميان. چه پسر چشم چروني ,چقدر خيره ست! تو چشمهاش زل ميزنم ,وقتي از كنارم رد ميشن صداي بلند پسر و پرخاشش باعث ميشه سرم رو برگردونم.

"-حاليت نيست روسريت داره مي افته؟ چي؟ اون روي سگ من رو بالا نيار!"

برميگردم و به راهم ادامه ميدم ,يادم مياد بايد به … زنگ بزنم ,دم تلفن عمومي واميستم يكي داره با داد و فرياد به دوست دخترش ميگه :كي به تو گفته دم اون پنجره ي لعنتي وايسي؟

كنار پسره مي ايستم تا گورشو گم كنه و زنگم رو بزنم, چشمش ميخوره بهم و يك لبخند تعفن آور ميزنه ,چقدر بد نگاه ميكنه! با خودم ميگم اگه شلوار من هم مثل اون داشت مي افتاد پايين ,چطوري نگام ميكرد! ,تلفنش تموم ميشه و ي متلك بارم ميكنه و ميره ,همينطور كه تو دلم دارم بهش فحش ميدم چشمم ميخورم به ي كاغذ كه توش با ي خط افتضاح اسم و شماره تلفنه,ميخندم و بي خيال تلفن ميشم ,بر ميگردم خونه

به … زنگ ميزنم ,تلفن رو برميداره با عصبانيت و ناراحتي ميخواد كه 10 دقيقه ديگه باهاش تماس بگيرم. تا ميرم لباسم رو در بيارم تلفن زنگ ميخوره, …ه! ازش ميپرسم چي شده؟ ميگه يكي از رفيقام … رو با ي پسره ديده. …خواهرشه! بحث و عوض ميكنم و به ي بهونه اي زود باهاش خداحافظي ميكنم

عينكم رو برميدارم و تلويزيون رو روشن ميكنم, طبق معمول رو كانال صداي آمريكا خفت كرده صداشو زياد ميكنم

--جنبش زنان مبارز – دستگيري دختر دانشجو در پي..

باز هم تظاهرات باز هم جنبش.. صدارو كم ميكنم و با خودم ميگم اين دخترها و زن هايي كه دارن تو خيابون ها جيغ ميزنن و گريه ميكنن براي گرفتن 10/1 حقشون.. برادر ,پدر يا شوهر ندارن؟ اون دختر دانشجو كه معلوم نيست داره چه بلايي سرش مياد ناموس اين برادراي شرقيمون نيست؟غيرت مرداي ايروني تو يك آستين لباس و موهاي سر ناموسشون خلاصه ميشه؟

تلويزيون رو خاموش ميكنم, فرهنگ لغت رو باز ميكنم رو معني غيرت ي خط ميكشم و بالاي خط مينويسم خودخواهي.
نوشته شده توسط الناز در 11:30 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم بهمن 1387

318

به نام او که زندگی و مرگ را آفرید

زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟

چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟

مرگ حرفي نزد

زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه

من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي

مرگ ساکت بود

زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است

زنده کجا؟ گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟

اما مرگ همچنان ساکت و تنها گوش مي داد

زندگي فرياد زد : ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟

و مرگ آرام گفت : تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت

چه بيهوده هستید

 

 

نوشته شده توسط محمد در 8:51 | | لینک به این مطلب
دوشنبه شانزدهم دی 1387
...

اگر در زندگیت یکی از سیمهای سازت به ناگاه پاره شد آهنگ زندگی را آنچنان ادامه بده که هیچکس نداند بر تو چه گذشت

540

نوشته شده توسط محمد در 14:28 | | لینک به این مطلب